کاربر مهمان خوش آمدید .به دلیل اینکه وارد سایت نشده اید بسیاری از قسمتها ی این صفحه برای شما قابل مشاهده نیستند .برای مشاهده و استفاده از چت لطفا لاگین کنید
پايان تنهايي آغاز بازار است؛ و آنجا كه بازار آغاز مي شود، همچنين آغاز هياهوي بازيگران بزرگ است و وز وز مگسان زهرآگين.((نيچه)) بگريز، دوست من، به تنهايي ات بگريز! تو را از بانگ بزرگ مردان كر و از نيش خردان زخمگين مي بينم.((نيچه)) هر كس هر چه را كه با خود به خلوت بَرَد آن چيز آنجا رشد مي كند، از جمله ددِ درون. از اين رو بسياري را بايد از خلوت نشيني بر حذر داشت.((نيچه)) گوشه نشين چاهي ژرف را ماند؛ سنگي در آن افكندن آسان است، اما چون به ته چاه فرو رفت، هان، چه كس آن را باز برون خواهد آورد؟((نيچه)) بر خلوت نشين بيداد روا مي دارند و بر او لاي و لجن پرتاب مي كنند. اما، برادر، اگر ستاره مي خواهي بود بدين سبب بر ايشان كمتر متاب!((نيچه)) بايستي دوباره به انبوهه ي مردمان بازآيي، در ميان آنها سُفته و سخت شوي؛ تنهايي تباه مي كند...((نيچه)) چهار فضيلت انسان والا عبارت است از : دليري، درون بيني، همدلي و تنهايي كه گرايش به آنها سبب پاكي مي شود.((نيچه)) شاعران همه باور دارند كه هر گاه كسي بر چمن يا بر دامنه اي خلوت دراز بكشد و گوش كند، از آن چيزهايي كه در ميان زمين و آسمان است چيزي
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد