کاربر مهمان خوش آمدید .به دلیل اینکه وارد سایت نشده اید بسیاری از قسمتها ی این صفحه برای شما قابل مشاهده نیستند .برای مشاهده و استفاده از چت لطفا لاگین کنید
: توصیف نامه ها
بیـا تا قـدر یکدیـگر بدانیـم ...
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ندانستیم اگر، از سر بدانیم
بیا اولاد آدم را از این پس همان اعضای یک پیکر بدانیم
نه اینکه دیگران را بدترین عضو و خود را کاملاً جیگر بدانیم
نه اینکه خلق را در آفرینش مس و خود را فقط گوهر بدانیم
چرا خود را قشنگ و دیگران را شبیه خرس یا عنتر بدانیم ؟
چرا در بین کلّ خواستگاران فقط خر پول را شوهر بدانیم
و اموال پدر زن را چرا از صفات خوب یک همسر بدانیم
درست است اینکه خود را فیلسوف و خلایق را تماماً خر بدانیم؟
چرا هر صحبتی را زرت و پرت و کلام خویش را محشر بدانیم
چرا در هر هنر یا حرفه، خود را وجودی کاملاً برتر بدانیم
بس است اینقدر هی فیس و افاده بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود آری باید رفت و آری باید دل نداد و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده باید مسافر بود و سفر کرد و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد.... داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد
آه از این قانون ..................آه از این داستان هیچ کس نمی ماند هیچ کس نمی خواند و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند کاش تو هم بدانی و بخوانی کاش او هم ........