کاربر مهمان خوش آمدید .به دلیل اینکه وارد سایت نشده اید بسیاری از قسمتها ی این صفحه برای شما قابل مشاهده نیستند .برای مشاهده و استفاده از چت لطفا لاگین کنید
درست کردن ِ چند آدم برفی ، بی تو سفید کردن ِ چند تار ِ مو ، در نبودت و گذشتن از چند زمستان ِ حسرت تا نوازش ِ دستان ِ تو راه دارم . . چند شکوفه باران ، باید شکوفه شوم تا چند ابر ِ بهاری ، خیس ِ نیاز شوم و چند نوبر ِ چغاله را وحشت از رفتنت تا نوروز ِ بوسه ی تو را ببینم . . بی تو گذشتن از هوس ِ چند غروب ِ دریا زمزمه ی ِ چند جاده با ترانه بازی ِ رویایت و چند آب تنی در صداقت ِ آبی ات ، مانده تا حُرم ِ نفسهایت را تابستان بدانم . . تا کدامین مهر ، شاگرد ِ مهربانی ِ تو باشم تا چند انار چین ، دهاتی ِ کوی تو بمانم و چند بار خستگی ِ برگها را طاقت بیاورم تا یلدای آغوش ِ تو را ، قصه شوم . . به من بگو چند باز کردن ِ پنجره چند شبانه ، باز تو را خواب دیدن و چند شعر ، به بهانه ی چشمان ِ تو تا واژه ی " دوستت دارم " فاصله دارم
*********** داشتم می نوشتم که آمد با اسب نیامد با یک سبد دلتنگی آمد غرق ِ نياز بودم که آمد آمد ماند و لب فرو بست . .
اما جاده ها نمی گذارند انگار... بالشم خیس می شود وقتی که نبودن تو با ابیات تنهایی سهراب به هم می آمیزد اندوه با من زاده می شود و خیال مردن هم ندارد و من همچنان در امتداد جاده ای سرد قدم می زنم
اگر زمان و مکان در اختيار ما بود ده سال پيش از طوفان نوح عاشقت میشدم و تو میتوانستی تا قيامت برايم ناز کنی يکصد سال به ستايش چشمانت میگذشت و سیهزار سال صرف اندام ديگرت و تازه در پايان عمر به دلت راه مييافتم
من دلم مي گيرد كاغذي هست و قلم و دلي پر شِكوه ... باز آن حس ندانسته ي خوب - شايد عشق !- سينه ام را بوسيد باز خوابيد به ناز تابش يك خورشيد ! باز چشمي كه به تاريكي من مي خنديد دورتر مي شد ، دور ، باز او خواهد رفت باز من خواهم ماند كاغذي هست و قلم و دلي از غم ، پُر ... من دلم مي گيرد نفسي هست و نفس پر تَر از آن ، شور چشم تو براي سفري بي برگشت نفسم مي ميرد ،درد سختيست ، از آن سوزان تر :درد بي دردي من !... كاغذي هست ، ولي قلم از شدت تنهايي خود،مي شكند ، من دلم مي گيرد سينه ام مي سوزد ، تاب من ، مي سازد - بغض من مي ترسد ! - حال و روز دل من سخت تر مي گيرد ...
دلم گرفته به دل نگير اين روزها با هر بهانه ي كوچك زود بهم مي ريزم و با هر بهانه ي كوچك تر از كوره در مي روم مثل هميشه ، پژمرده كه مي شوم چشم هايم مي تركد از خنده شب تا گاه صبح بيدارم به تماشاي شب صبح تا ظهر در خوابم به تمناي خواب ! با جيغ گربه اي ، از خواب مي پرم بر مي خيزم با شتاب ، از شب . ظهر تا عصر ، عابر پياده مي شوم غروب تا شب ، غريب خانه ام !... اگر دلم گرفته به دل نگير عزيز هميشه من هم مردانه قول مي دهم به دل نگيرم . . .
امشب، مي خواهم دوباره تو را بخوانم . هنوز هم تنها مخاطب ِ آشناي ِ حرف هاي ناگفته و بغض هاي در گلو مانده ام، تويي ! حرف هايي هست، كه بايد بگويم . حرف هايي كه براي خودم مانده و بوي غربت و غم مي دهد. ديگر به دنبال كلمات نمي گردم ! حرف هايم هذيان غريبي ست كه به واژه و كلمه در نمي آيد كلمات درد را نمي فهمند. هرگز كلمه اي را ديده اي كه از نارفيقي و ناسپاسي شكوه كند؟ كلمات از بي كسي و تنهايي چيزي نمي دانند. هرگز كلمه اي را ديده اي كه زير باران بي يار و چتر مانده باشد ؟ امشب اما، قلب من شكسته و به ماتم نشسته، محتاج ِ يكي نگاه توأم ! گريه مي كنم ، بگذار شكوفه هاي لطف و نگاه تو در سرماي حقير روزهايم جوانه بزنند. گريه مي كنم، نمناكي اشك هايم مرا آشكار خواهد كرد ! امشب، بغض تلخ ديرينه ام در آغوش ِ شيرين تو شكسته شده، گريه مي كنم. ديگر ميان من و تو فاصله كلمات نيست. دست خطي نمي نويسم تا از من دستگيري كند. گريه مي كنم، گريه مي كنم تا اراده اي مرا به تو برساند. گاهي در سفر به تو مي رسم، امشب چقدر از تو دورم ! اشك هايم نذر تو ؛ گريه مي كنم تا اين عطش را اجابت كني