کاربر مهمان خوش آمدید .به دلیل اینکه وارد سایت نشده اید بسیاری از قسمتها ی این صفحه برای شما قابل مشاهده نیستند .برای مشاهده و استفاده از چت لطفا لاگین کنید
در کودکی:پاکن هایی ز پاکی داشتیم.یک تراش سرخ لاکی داشتیم.کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت. دوشمان از حلقه هایش درد داشت. گرمی دستانمان از آه بود. برگ دفترهایمان از کاه بود. تا درون نیمکت جا میشدیم ما پر از تصمیم کبری میشدیم. با وجود سوز و سرمای شدید .ریز علی پیراهنش را میدرید. کاش میشد باز کوچک میشدیم لااقل یک روز کودک میشدیم!!
اگرگاهی ندانسته به احساس توخندیدم ویااز روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی اگر بد کردم هرگز به روی من نیاوردی اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من حلالم کن
به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو تجربه کردن مرگه زندگي کردن بي تو من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي